<-BlogTitle->
<-BlogDescription->
| Design By : Night Skin |
دلم برای سادکی های کودکی ام تنگ شده برای عصرهای تابستانی که دلتنگ هیچ
اتفاق بدی نبودم برای شبهای زمستانی که وقتی سربر بالش خیال میگذاشتم لحظه ای بی
هیچ فکر و خیال مبهم خواب را مهمان چشمهای بی گناهم میکردم و تا صبح رویاهای
سپید و ابی میدیدم دلم برای ارزوهای کودکی ام تنگ شده برای خواندن شعرها و کتابهای
داستان یکی بود یکی نبود! دلم تنگ شده برای رها شدن در اغوش خواستنی پدر
و نوازشهای گرم مادر . دلم تنگ شده برای قاصدکی که میگفتند خبر های خوب
می اورد . دلم برای حس و حال ناب کودکی و ارزوهای بی ریایش تنگ شده...
سلام به همه خوبین؟
من که توپم
پیش دانشگاهیم غیر حضوری گرفتم به خاطر درسام و چاپ کتابم
به کوری چشم تمامه کسایی که اون روزای زشت رو واسم رقم زدن و جلوی پای من واسه چاپ کتابم سنگ انداختن
برام خیلی دعا کنید یادتون نره ها
همتون رو خیلی دوست دارم خیلی
نوشته شده توسط باران در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 20:42 موضوع | لینک ثابت
سلام به همه
میخوام بهترین خاطره ی
عمرمو واستون تعریف کنم َ
تولد من 17 شهریوره
(همون روز قیام خونین
و این ماجراها)
به خاطره اینکه 17
شهریور امسال میشد
شب قدر و ملت شب
میریختن بیرون من دیشب
تولد گرفتم یعنی برام گرفتن
دیروز با عزیز دلم رفتم بیرون
توی یک کافی شاب قرار
گذاشتیم(اس اف سی
شیرازیا میدونن کجاست)
کلی از دوستای من و
کلی از دوستای اون امده
بودن خلاصه کل کافی
شابو بر کردیم و جز خودمون
کسی نبود(حدود 40.30نفر
بودیم اصلا نمیتونستیم تکون
بخوریم از بس شلوغ شدیم)
زدیم و رقصیدیم و مسخره
بازی کردیم و خندیدیم
خلاصه خیلی خوش
گذشت بعدم رسید به
خوردن کیک خوشکل
و خوشمزه که یک
شکلات گنده بود
به به چون من عاشق
شکلات بودم کیکه
تولدمم شکلات بود همه
کادوهاشونو
دادنوااااااااااااااااااااااااااای
یه دنیا کادو بود تا رسید
نوبت به کادو رضا
(سو تفاهم نشه ما
رضا زیاد داریم ولی فقط
یک رضا عزیز دل منه)
انم به من یک حلقه
خیلی ناز داد و یک
گردنبده فوق العاده
خوشکل تولد که تموم
شد تموم توی کل این
ماجراها من و رضا همش
بیش هم بودیم ویک
لحظه هم دستامون
از هم جدا نمی شد
انگار دستامونو به هم
قفل کرده بودن وقتی
همه رفتن رضا گفت
صبر کن میخوام باهات
حرف بزنم
وقتی میخواستیم از
کافی شاب بیایم
بیرون چشمامو با
دستاش بست
و منو برد سمت
ماشین (حالا
شما تصور کنید
توی یکی از
شلوغترین خیابونای
شیراز با همچین
وضعتی از کافی شاب
بیای بیرون چقدر
حرفای نا مربوط
از اطرافیان می شنوی)
توی این فاصله
چند بار برسید چیزی
نمیبینی و منم از این
سوالا خندم
میگرفت و میگفتم
نه به خدا از این
سوالا دل تو دلم نبود
که الان میخوام با
چی رو به رو بشم
هیچی به ذهنم
نمیرسید اما وقتی
با راهنمایی های
رضا بالاخره موفق شدم
سوار ماشین بشم
و مجوز باز کردن
چشمامو گرفتم دیدم
که هیچی جلوم نیست
یکدفعه گفتم بس کو؟
بعد رضا گفت زیر باتو
نگاه کن با یک چشم
به هم زدن سرمو خم
کردم و بایینو نگاه کردم
و دیدم کف ماشین یه
دنیا گل برگ رز ریخته
ی جیغ کشیدم و
احساس کردم توی
اون لحظه حتی اگر
دنیا هم به من داده
بودن اینقدر احساس
خوشبختی و
خوشحالی
نمی کردم توی اون
لحظه رویایی که
شاید نمونشو فقط
یکی دوبار توی کتابا
خونده بودم از شدت
خوشحالی و هیجان
و غافلگیری زبونم بند
امده بود
و نمی دونستم
چجوری تشکر کنم
که کافی باشه
اون موقع تنها فکری
که به ذهنم رسید
اینه که باهامو روی
اون همه گلبرگ نذارم
برای همین بامو گرفتم
بالا و گفتم حالا باهامو
کجا بذارم؟بعد رضا بامو
گرت و رسما گذاشت
روی گلبرگا و من تازه
اون موقع باور کردم
که اون همه گلبرگ
برای زیر بام بوده
فقط کاش یه ذره قدرت
جبران این همه خوبی
و مهربونی رو داشتم
رضا من خیلی دوست
دارم بارها و بارها
بهت گفتم یه بار دیگه
هم میگم برای اینکه
یاداوری کرده باشم
من به بودنت و به
وجودت افتخار میکنم
مثل تو توی دنیا فقط
یه نفره که اونم رضای منه
ای کارتو هیچ وقت
فراموش نمی کنم
همیشه عاشق بمون
نوشته شده توسط باران در دوشنبه ششم مهر 1388 ساعت 21:46 موضوع | لینک ثابت
آدمها خیال میکنند دوام نمیآورند، جان سالم به در نمیبرند،
نه این بار، نه از این یکی. اما دوام میآوریم، همه، هر بار. دوام
آوردن کار سختی نیست. فقط باید یاد بگیری که از دلخوشیها
و سرخوشیهای کوچکت، آبنباتهای ترش و شیرین بسازی
و تمام روز مزهمزهشان کنی. باید یاد بگیری با سنگفرش
پیادهروی ولیعصر بازی کنی. باید یاد بگیری برای بچههای توی
خیابان شکلک در بیاوری. باید بلد باشی ريتم قدم زدنت را با
آهنگی که میشنوی یکی کنی. باید یاد بگیری آواز بخوانی،
آوازهای کوچولوی چرند خودت: فیل اومد آب بخوره/ افتاد و یک
بز خفه شد/ ولوله شد/ همهمه شد/ زنجیر بزها پاره شد/ یه
بزه افتاد تو آتیش/ صاحب بز بیچاره شد… باید یاد بگیری آواز
بخوانی، توی قلبت، نرم، سبک، تمام روز، تمام شب. باید یاد
بگیری موقع تماشای فوتبال داد بزنی، جوری که انگار این
مهمترین اتفاق هستی است. باید قرمز گوجهفرنگی و سبز
فلفل دلمهای و زرد لیمو را دوست داشته باشی. باید یاد بگیری
بوی جوزهندی را از زنجبیل تشخیص بدهی، بوی گشنیز را از
جعفری. باید یاد بگیری دستهایت را ببری بالا، چشمهایت را
ببندی و برقصی، يک نفس، بیوقفه… دوام آوردن کار سختی
نیست
نوشته شده توسط باران در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 ساعت 22:4 موضوع | لینک ثابت
این اپ من نظر علی رضای عزیز بود که گفتم اپ کنم تا همه بخوننش
راستی کنکور قبول شدم انتخاب سومم![]()
![]()
حالا باید کنکور عملی بدم
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است . . .
نوشته شده توسط باران در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 12:14 موضوع | لینک ثابت
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي
اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت
كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري
به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش
ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي
و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي
براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم..
آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه
اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت
انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي
شماست
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد.
بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود
سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده
ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه
بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين
كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا
بينهايت)
دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به
دختر داده بود
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش
جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور
نكردم....
نوشته شده توسط باران در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 22:40 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط باران در جمعه ششم شهریور 1388 ساعت 23:9 موضوع | لینک ثابت
سلام به همه دوستای گلم خوبین؟
من که خیلی خیلی خوبم
خیلی
واقعا ممنون که این مدتی که نبودم منو تنها نذاشتین و بهم سر زدین
از نظرای نازتونم ممنونم
امیدوارم شما هم مثل من خوب باشین
واسه غیبتم دلیل موجه دارم
که بعد واستوم میگم
الان که ی عالمه سرم شلوغه
بازم یام
دوستون دارم
یه قناری وقتی تو قفسه می خونه...
اما نه واسه اینکه تو لذت ببری...
بلکه فقط می خونه که زنده بمونه....
اما وقتی آزاده اندفعه اونه که تو رو به سارت می بره...
اما این اسارت یه اسارت دوست داشتنی و خواستنیه...
پس همیشه پرنده رو آزاد کن و بزار اون طور که باید بخونه..
.تا هم تو زنده بمونی و هم اون
نوشته شده توسط باران در شنبه سی و یکم مرداد 1388 ساعت 12:8 موضوع | لینک ثابت
دوستي كه رنگش سبز هست... اوني كه همه چيز رو
از دريچه مثبت نگاه ميكنه و خوبي هاتو مي بينه..و هميشه بهت
اميد ميده
************ ********* ********* ********* ********* *...
دوستي كه رنگش آبي هست ..رنگ دريا و آسمون ..اوني هست
كه واسمون صلح و آرامش مي ياره
************ ********* ********* ********* ********* **...
دوستي كه رنگش زرد هست ...رنگ خورشيد ..اوني هست كه باعث
شادي ما ميشه...و وقتي كه ما ناراحتيم .مارو مي خندونه
************ ********* ********* ********* ********* ********* ****...
دوستي كه رنگش قرمز هست .اونيه كه قوانين و مقررات زندگي رو به ياد ما مياره وبا جملات گرم و پر از محبت اين اميد رو ميده كه واسه عوض شدن فرصت هست
************ ********* ********* ********* ********* ******. ....
حالا!!!دوستي كه رنگش نارنجي هست..رو ح ما را سرشار از انرژي مثبت ميكنه..با چي؟؟
با ويتامين عشق و محبت كه باعث بالندگي ما ميشه
************ ********* ********* ********* ********* ********* ****
دوستي كه رنگش خاكستري هست؟؟؟؟اگه گفتين؟؟
هموني هست كه به ما معني سكوت رو ياد ميده..با عكس العملها و تفكرو درون نگري باعث ميشه كه خود و بقیه رو بهتر بشناسیم
************ ********* ********* ********* ********* ********* ******
دوستي كه رنگش بنفش هست ..رنگ آدماي خاص و شريف, درستكار.. كمك ميكنه تا حقايق رو به درستي و از صميم قلب درك كنيم
************ ********* ********* ********* ********* ********* ********* *...
دوستي كه رنگش قهوه اي هست...ميتونه كمك كنه به ما كه يه كمي واقع بين باشيم و خيلي تو رويا و آسمون سير نكنيم و فكراي غلط رو به دور بياندازيم..و به وقايع روزمره و ساده زندگي با ديد منطقي نيگاه كني..
************ ********* ********* ********* ********* ********* ********* ***
دوستي كه رنگش سفيده...كسي هست كه كمك ميكنه واقعيت هاي پشت پرده و حكمت هارو از لابلاي تجربيات و اتفاقاتي كه واسمون مي افته بهتر درك كنيم..
************ ********* ********* ********* ********* ********* ********* *********
حالا به نظره شما من چه رنگیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط باران در جمعه دوم مرداد 1388 ساعت 12:8 موضوع | لینک ثابت
و من میبالم به گناه حوا
نظر شما چیه؟
شما هم میبالید؟
چرا؟
نوشته شده توسط باران در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 13:1 موضوع | لینک ثابت
لحظه ای
و پس از آن ، هیچ
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
پشت این پنجره یک نا معلوم
نگران من و توست
ای سرا پایت سبز ،
دست هایت را چون خاطره ای سوزان،
در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش های لب های عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد ،
باد ما را خواهد برد ...
من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد
لحظه ی خاموشی ام این گونه آسان می رسد
من که میدانم به دنیا اعتباری نیست
بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست
پس چرا عاشق نباشم؟؟؟؟
نوشته شده توسط باران در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 12:22 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

دلم برای سادکی های کودکی ام تنگ شده برای عصرهای تابستانی که دلتنگ هیچ
اتفاق بدی نبودم برای شبهای زمستانی که وقتی سربر بالش خیال میگذاشتم لحظه ای بی
هیچ فکر و خیال مبهم خواب را مهمان چشمهای بی گناهم میکردم و تا صبح رویاهای
سپید و ابی میدیدم دلم برای ارزوهای کودکی ام تنگ شده برای خواندن شعرها و کتابهای
داستان یکی بود یکی نبود! دلم تنگ شده برای رها شدن در اغوش خواستنی پدر
و نوازشهای گرم مادر . دلم تنگ شده برای قاصدکی که میگفتند خبر های خوب
می اورد . دلم برای حس و حال ناب کودکی و ارزوهای بی ریایش تنگ شده...
اسمم باران هست
متولد 17.6.70
شیراز
عاشقه شکلات و موتور و عروسک
همین دیگه
هر کس خواست لینک کنه بگه تا منم لینگش کنم
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
<-BlogDescription->
| Design By : Night Skin |